سه فصل متفاوت

فصل اول:خانه های قدیمی-دهه شصتی
روزگاری خانه هامان سرد بود
بردن نفتِ زمستان درد بود
یک چراغ والور و یک گِردسوز
زیر کرسی با لحافی دست دوز
خانواده دور هم بودن همه
در کنار هم میاسودن همه
روی سفره لقمه نانی تازه بود
روی خوش در خانه بی اندازه بود
گر برای مرد، زن نامرد بود
صد تفاوت بین زن تا مرد بود
آن قدیما عاشقی یادش بخیر
عطر و بوی رازقی یادش بخیر
عصر پست و تلگراف و نامه بود
روزگار خواندن شهنامه بود
تبلت و لپ تاپ و همراهی نبود
عصر دلتنگی و بی تابی نبود
……………….
فصل دوم:
قلبهامان اندک اندک سرد شد
رنگ و روی زندگیمان زرد شد
بینی ِخیلی کِسا باطل شدند
با پروتز بعضیا خوشگل شدند
عصر ساکشن آمد و لاغر شدیم
در خیال خود چقد بهتر شدیم
میوه هم گلخانه ای شد عاقبت
آب هم پیمانه ای شد عاقبت
……………….
فصل سوم:
عصر نت شد، عصر پی ام، عصر چت
عصر ایرانسل، فراوانی خط
عصر آدم های بد، بی مایه شارژ
عصر تلخ خودفروشی با یه شارژ
عصر مورفین و ترامادول… دوا
با کراک و شیشه رفتن به فضا
عصر آقایان آرایش شده
عصر خانمهای پالایش شده
وای بر این عصر تلخ بی کسی؛
عصر تلخ استرس …
دلواپسی …

این قافله عمر عجب میگذرد...

آیا واقعا مشکلی وجود دارد؟!

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد.

در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند.

در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد.

او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد…

این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد.

بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد.

اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟

بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و … ثبت نام کرد.

در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!»

مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»

مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.» !!!



پاورقی

“پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر”

چقدر به هم بدهکاریم؟!

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت.

از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم.

به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک “آخیش!” یا “به به!” بود. !

حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی.

می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند?!!

آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم.

انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند.

می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان.  یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم.

٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند.!

می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم.

می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن!

خنده‌ام می‌گیرد.

خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: “این که بیشتر شد… حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!”

تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.

انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است.

لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم:

“آخیش! به به!”


پاورقی

حالا حساب کنید چقدر به هم بدهکاریم؟!!

داستان رفاقت یک گناهکار با حضرت زهرا(س)

....

یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، اونجا شده بود خونه گناه

و معصیت…

گفت شب عاشورا هرچی زنگ زدم به رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند

نه نمازی، نه حسینی، هیچی

میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به
ما چه
میگفت ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم
تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، دخترخانم چادری داشت میرفت
حسینیه
خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم با هر مکافاتی که بود، میرسونمت و
….ـ
خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی
اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری؟
آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن
گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندا درآوردند، این عربها با
هم دعواشون شده به ما ربطی نداره
گفت توی گریه یه وقت گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، به خاطر
مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره نیستم، من داشتم میرفتم
حسینیه!
گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه چیز میشناسم: جوانی، جوانی
کردن
جوانی، گناه
جوانی، شهوت
اینارو هم هیچ حالیم نیست

گفت این خانمه گفت: تو اگر لات هم هستی، غیرت لاتی داری یا نه؟
گفت: چطور؟
_ خودت داری میگی من زمین تا آسمون پر گناهم ، این همه گناه کردی،
بیا امشب رو مردونگی لوتی وار به حرمت مادرم زهرا گناه نکن، اگه دستتو
مادرم زهرا نگرفت برو هرکاری دلت میخواد بکن
گفت ما غیرتی شدیم

لباسامو پوشیدم و گفتم: یالا چادرو سرت کن ببینم، امشب میخوام تو عمرم

برای اولین بار به حضرت زهرا اعتماد کنم ببینم این
زهرا میخواد چیکار
کنه مارو… یالا

بقیه در ادامه مطلب

یا فاطمه زهرا

ادامه نوشته

هزینه عشق واقعی

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :
صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان
مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان
بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان
جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان … دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

 


نتیجه گیری اخلاقی :
قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان آنها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم …
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.




نتیجه گیری منطقی:
جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه ۱۱٫۰۰۰ تومان نه ۱۲٫۰۰۰ تومان



گاهی چه نعمتیه این آلزایمر !

چمدانش را بسته بودیم
با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود
یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،
کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !
گفتم:

مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:
آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟
گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی
گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول
تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!
خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .
زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم
قرآن و نان روغنی و … همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
آبنات قیچی را برداشت
گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی …
جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم
طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد
زیر لب میگفت:
من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!

کیوان شاهبداغی

چرا اینهمه اصرار ؟ !

یه مرد باهوش برای حضار جوک تعریف کرد ، حضار دیوانه وار خندیدند .

بعد از چند لحظه دوباره همون جوک رو تعریف کرد . عده کمی از حضار دوباره خندیدند .

دوباره و دوباره همون جوک رو تعریف کرد . زمانی که  دیگه هیچیک از حضار نخندید او لبخند زد و گفت :

وقتی که نمی تونید به یک جوک بارها بخندید ؛ چطور برای یه مسئله بارها و بارها گریه  می کنید …. !!!!!


به پاس زیبایی عشق...

اگر کســـــی تــــورا با تــــمام مهــــربانی ات دوســــت نــــداشت دلگـــــیر مبـــــاش که نـــه تو گناهــــکاری و نــــه او …

آنگاه که مـــهر می ورزی مهــــربانی ات تــــو را زیـــبا تریـــن معـــــصوم دنیا میــــکند ،  پـــس خـــود را گنـــاه کار مـــبین ….

مـــن عیـــسی نامی را میـــشناسم که ده بیمار را در یــــک روز شفا داد و تـــــنها یکی از آنها ســـپاسش گفت …

من خــــدایی را میشناسم که ابر رحمتــــــش به زمــــــین و زمـــــان باریده ،  یــــکی سپاســـــش میگویـــــد و هزاران نفــــر کفر..!

پس مپنــــدار کسانی که عیــــسی و خدایش را ســــپاس نگفتند ، از تو برای مــــهربانی ات قــــدر دانی کنند…!

پس از ناســــپاسی هایشان نـــــرنج و در شـــاد کردن دل هایشان بکوش که با مهـــــربانی روح تو آرام مـــیگیرد،

تو با مهـــــر ورزدیدنت بـــــال و پــــر میگیری ،

خـــــوبی دلیل جاودانگی تو خـــــواهد شد…

پـــــس به راهت ادامه بده دوســــت بدار نه برای اینکه دوستت بدارند…

تو به پاس زیبایی عشق ، عشق بورز و جاودانه باش.


تقديم به معلماني که "الف" آغاز را به ما آموختند

نمي دانستم.
هيچ چيز نميدانستم 
و نمي دانستم که نمي دانم،
اما تو مي دانستي و مي توانستي
و همين بس بود که دستهايم را بگيري
و در کلاس مهربانيت بنشاني
و نخستين حرفهايم را برايم هجي کني.
ازآن به بعد در کلاس تو
- که به اندازه همه خوبي ها وسعت داشت-
مي نشستم و از پنجره نگاهت
آسماني را مي ديدم که آرزوهايم را
چون خورشيدي روشن در بر گرفته بود.
چه خوب بودي تو. چه ساده،چقدر مهربان!
و من در چشمهايت مهري مي ديدم
که بوي دامن مادر را مي داد،
وقتي که ريحان مي چيد
و بوي دستهاي پدر را،
وقتي که خسته از کار بر مي گشت،
وضو مي گرفت، و در گوشه ايوان نماز مي خواند.
آن قمري قشنگ
که هميشه پشت پنجره مي نشست
و خبرهاي خوب کلاس را براي مادرها مي برد
هنوز هست!
و آن کلاغ پير که خبر چين بديها بود.
من از کتاب چه مي فهميدم!؟
من از شعر،چه مي دانستم؟
من داستان نديده بودم!
من خاطره نچشيده بودم!
من با همه اينها
در کلاس تو دوست شدم
و با تو در کلاس مهرباني.
يادت هست نوشتي : ابر ... باران باريد!
نوشتي:آب ... سيراب شدم!
نوشتي:بهار... درخت ها برخاستند!
نوشتي:رود ... درياها موج برداشتند!
و من فهميدم که دانستن آغاز توانستن است.
افسوس نماندي
تا برگهاي دفتر خاطراتم را بخواني
حرفهايم را بشنوي
و غلط هاي ديکته زندگيم را درست بنويسي.
هنوز در خاطره آن روزم
که همبازي کودکي هايم  شدي
تا از پله هاي نوجواني بالا بيايم
و جواني ام را به تماشا بنشينم.
هنوز حرفهايت پرده هاي دلم را مي نوازد
و صدايت در کلاس خيالم مي پيچد:
"آن مرد،با اسب آمد.
آن مرد در باران آمد."
هنوز چشم انتظار آن روزم
که آن مرد با اسب بيايد
و در باران اشکهايم،تن بشويد
و راه چون تو شدن را، به من بگويد

اي معلم خوبي ها.....  

کتاب دهه شصتی ها&کتاب دوران ابتدایی&سرودهای دهه60

جواد محقق

عصر یخبندان

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند


خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند


تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند


و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند


ولی خارهایشان یکدیگر را در کنار هم زخمی می کرد


به ویژه وقتی که نزدیکتر بودند تا گرمتر شوند


به این خاطر بر آن شدند تا از کنار هم دور شوند


و بهمین دلیل از سرما یخ زده، می مردند


از اینرو مجبور بودند برگزینند


یا خارهای دوستان را بپذیرند


و یا نسلشان از روی زمین برچیده شود


آنها دریافتند که باز گردند و گرد هم آیند


آموختند که با زخم های کوچکی که


همزیستی با کسی بسیار نزدیک


بوجود می آورد، زندگی کنند


چون گرمای وجود دیگری مهم تر است


و این چنین توانستند زنده بمانند


بهترین رابطه


این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم می آورد


بلکه آن است که هر فرد بیاموزد


با «بدی های» دیگران کنار آید


و «خوبی های» آنان را ستایش نماید


به سـوی او قـدمی برداریـم ..

آتشی نمى سوزاند “ابراهیم” راقدمی ب سوی خدا
و دریایى غرق نمی کند “موسى” را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى “نیل” می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این “قِصَص” قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست !

پس

به “تدبیرش” اعتماد کن

به “حکمتش ” دل بسپار

به او “توکل” کن

و

به سمت او “قدمی بردار”

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی …

خداحافظ .......

خداحافظ ماهی که یک آیه ات یک ختم قرآن بود...
خداحافظ ماهی که خدا تنفس هوایت را هم عبادت می دانست...

خداحافظ شب های قدر...

خداحافظ تشنگی لذت بخش...

خداحافظ سحر های مهربانی...

خداحافظ ماه عسل...

خداحافظ رحمت بی کران الهی...

خداحافظ...

خدایا تو را به خوبانت قسم می دهم که نگذاری خسارت زده از میهمانی ات خارج
شویم، درست است که ما کوتاهی کردیم اما تو کریم تر از آنی که بگذاری
میهمانت خسارت زده از میهمانی ات برود...
 


خوش آن روزی که نماز عیدمون رو با حضور امام عصرمون بخونیم....

مـن، تــو، او

*من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم*

*تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی*

*او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا*

 

*من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم*

*تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود*

*او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت*

 

*معلم گفته بود انشا بنویسید*

*موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت*

 

*من نوشته بودم علم بهتر است*

*مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید*

*تو نوشته بودی علم بهتر است*

*شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی*

*او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود*

*خودکارش روز قبل تمام شده بود*

 

*معلم آن روز او را تنبیه کرد*

*بقیه بچه ها به او خندیدند*

*آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد*

*هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد*

*خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته*

*شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم گاهی به هم گره می خورند*

*گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت*

 


ادامه نوشته

زندگی کتابی است پرماجرا!

وقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود.

در زیر شاخه‌های طویل و پیچیده‌ی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می‌خواست مرا درهم بکوبد.

پسر کوچکی با نفس بریده به من نزدیک شد.

درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت:‌

“نگاه کن چه پیدا کرده‌ام!

در دستش یک شاخه گل بود و چه منظره‌ی رقت‌انگیزی!

گلی با گلبرگ‌های پژمرده.

از او خواستم گل پژمرده‌اش را بردارد و برود بازی کند، سپس تبسمی کردم و سرم را برگرداندم.

اما او به‌جای آن که دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی‌اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت:

“مطمئنا بوی خوبی می‌دهد و زیبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم. بفرمایید! این مال شماست.

”آن علف هرز، پژمرده شده بود و رنگی نداشت، اما می‌دانستم که باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود.

از این‌رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم:

“ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم.

”ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد، آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشه‌ای…

آن وقت بود که برای نخستین ‌بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت، نمی‌توانست ببیند، او نابینا بود!

ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد.

او تبسمی کرد و گفت:

“قابلی ندارد.” سپس دوید و رفت تا بازی کند.

توسط چشمان بچه‌ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم،

مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه‌ای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی‌ام گرفتم و رایحه‌ی گل سرخی زیبا را احساس کردم…

وقتی که دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم:“او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخورده‌ی دیگری بود.

 نویسنده:

جریل فوشی

زندگی کتابی است پرماجرا هیچگاه آن را بخاطر یک ورقش دور مینداز

اقلیت، قربانی اکثریت احمق و یا نادان

گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند...
یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده !
تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد...
3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد !
قطار در حال آمدن بود ، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. او می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد...
سوال : اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید ؟!!
بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور .... ؟
در این تصمیم، آن 1 کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود.این نوع معضل هر روز در اطراف ما، در اداره و ... اتفاق می افتد، اقلیت قربانی اکثریت احمق و یا نادان میشوند...!
کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد...
اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد !!!
اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن 3 کودک احمق نبود !!!
مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان یک سازمان یا اداره فرض کرد و گروه مدیران را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند...
گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل آن سازمان یا اداره خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است...
زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار . با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید...

تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟

شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
-
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.

تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .


خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!

خدا از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد...

. .  .  


 

یـہ ﺑﭽﻪ ﺩﯾﺪﻡ ،

ﮐـہ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾـہﻣـے ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣــے ﮔﻔﺖ

ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺎ ﻣـن ﺑﺎﺯے ﻧﻤـے ﮐﻨـہ …

ﺗو ﺩﻟﻢ ﮔﻔﺘﻢ ،

ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮ ،

ببین ﭼـہ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯾـے ﮐـہ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻧﻤـے ﮐﻨـن …